محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2262

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ريش بتراشد و محبوس بدارد و اين نامهء تو است . » گويد : عثمان حمد خدا گفت و ثناى او كرد و گفت : « به خدا من ننوشته‌ام و دستور نداده‌ام و طرف مشورت نبوده‌ام و خبر ندارم » گويد : من و على با هم گفتيم « راست مىگويد . » گويد : عثمان از اين خوشدل شد . اما مصريان گفتند : « پس كى نوشته ؟ » گفت : « نميدانم . » گفت : « آيا چنان جسورند كه غلام ترا بفرستند با شترى از زكات مسلمانان و مهر ترا نقش زنند و به عامل تو چنين چيزهاى مهم نويسند و تو ندانى ؟ » گفت : « آرى . » گفت : « كسى همانند تو خليفگى را نشايد ، از خلافت كناره كن چنان كه خدا ترا بر كنار كرده است . » گفت : « پيراهنى را كه خداى عز و جل به من پوشانيده از تن بدر نمىكنم » گويد : سر و صدا بسيار شد و من گمان كردم كه نخواهند رفت تا با وى در آويزند . گويد : على برخاست و برفت و چون او برخاست من نيز برخاستم . گويد : و به مصريان گفت : « برويد » كه برفتند . گويد : من به خانه‌ام رفتم ، على نيز به خانهء خود رفت و مصريان همچنان عثمان را در محاصره داشتند تا او را كشتند . سفيان بن ابى العوجاء گويد : بار اول كه مصريان آمدند عثمان با محمد بن مسلمه سخن كرد و او با پنجاه كس از انصار در ذى خشب پيش آنها رفت و بازشان گردانيد . مصريان برفتند و چون به بويب رسيدند يكى از غلامان عثمان را يافتند كه نامه اى براى عبد الله بن سعد بن ابى سرح همراه داشت و باز گشتند و به مدينه آمدند . اشتر و